پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۷

آخرت روزی ز سلمان یاد می‌بایست کرد

خاطر غمگین او را شاد می‌بایست کرد

عهدها کردی که آخر هیچ بنیادی نداشت

روز اول کار بر بنیاد می‌بایست کرد

داد من یک روز می‌بایست دادن بعد از آن

هرچه می‌شایست از بیداد، می‌بایست کرد

اشک من از مردم چشمم بزاد آخر تو را

رحمتی بر اشک مردم زاد می‌بایست کرد

ای دل ای دل گفتمت: گر وصل یارت آرزوست

جان فدا کن، هر چه بادا باد می‌بایست کرد

صحبتش چون آینه، گر روبرو می‌خواستی

پشت بر زر روی بر پولاد می‌بایست کرد

گر تو شاهی جهان در روز و شب می‌خواستی

بندگی حضرت دلشاد می‌بایست کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۹عذارت خط به بخت ما درآورد
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۰ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۱لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۲باد سحر از کوی تو بویی به من آورد
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۳جز نقش صورتت دل، نقشی نمی‌پذیرد
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۴گرچه در عهد تو عاشق به جفا می‌میرد
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۵دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۶گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.