پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۱

لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد

دل آزرده ما را به کرم باز آورد

خاک آن پیک مبارک دم صاحب قدمم

که دلم هم به دم و هم به قدم باز آورد

هر سیاهی که شبان خط و خالت با من

کرد انصاف که لطفت بقلم باز آورد

می‌کنم خون جگر نوش به شادی لبت

که به یک جرعه مرا از همه غم، باز آورد

مدتی گردش این دایره ما را از هم

همچو پرگار جدا کرد و به هم باز آورد

خواستم رفت به حسرت ز جهان، باز مرا

کشش موی تو از کوی عدم باز آورد

خط به خون خواست نوشتن، به تو سلمان ننوشت

تا نگویی که فلان عشوده و دم باز آورد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۳جز نقش صورتت دل، نقشی نمی‌پذیرد
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۴گرچه در عهد تو عاشق به جفا می‌میرد
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۵دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۶گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۷آخر این درد دل من به دوایی برسد
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۸گل فردوس چه باشد که به روی تو رسد
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۹جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۰دلی که شیفته یار دلربا باشد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.