پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۲

باد سحر از کوی تو بویی به من آورد

جانهاش فدا باد! که جان را به تن آورد

دلهای ز خود رفته ما را که غمت داشت

آمد سحری بوی تو با خویشتن آورد

دلها شده‌ بودند به یک بارگی از جان

لطفت به سلامت همه‌شان با وطن آورد

شد دیده یعقوب منور به نسیمی

کز یوسف مصرش خبر پیرهن آورد

این رایحه مشک ز دشت ختن آمد؟

یا بوی اویس است که باد از یمن آورد؟

در باغ مگر بزم صبوح است، که گل را

عطار سحرگاه به دوش از چمن آورد؟

آن قطره عرق نیست که بر عارضت افتاد

آبی است که با روی گل یاسمن آورد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۴گرچه در عهد تو عاشق به جفا می‌میرد
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۵دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۶گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۷آخر این درد دل من به دوایی برسد
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۸گل فردوس چه باشد که به روی تو رسد
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۹جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۰دلی که شیفته یار دلربا باشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۱بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.