پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۵

خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد

گَرد آن خاکم که باد از کوی مهرویی برد

از هواداری به جان جویم نسیم صبح را

تا سلامی از من بیدل، به دلجویی برد

چون ز هر سویی نشانی می‌دهندش، می‌دهم

خاک خود بر باد تا هر ذره‌ای سویی برد

با سر زلفت مرا سربسته رازی هست از آن

دم نمی‌یارم زدن، ترسم صبا بویی برد

بر سرت چندان پریشان جمع می‌بینم که گر

بر فشانی عِقد گیسو، هر دلی مویی برد

تاب مویت نیست رویت را ز پیشش دور کن

حیف باشد نازنینی بار هندویی برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۷آخرت روزی ز سلمان یاد می‌بایست کرد
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۸سحرگه بلبلی آواز می‌کرد
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۹عذارت خط به بخت ما درآورد
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۰ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۱لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۲باد سحر از کوی تو بویی به من آورد
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۳جز نقش صورتت دل، نقشی نمی‌پذیرد
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۴گرچه در عهد تو عاشق به جفا می‌میرد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.