پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۱

نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد

نه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد

چو باد راهروی صبح خیز می‌خواهم

که ناله سحر به گوش یار برد

صبا اگر چه رسول من است بیمار است

بدین بهانه مبادا که روزگار برد

فتاده‌ایم به شهری غریب و یاری نیست

که قصه‌ای ز فقیری به شهریار برد

من آن نیم که توانم بدان دیار شدن

صبا مگر ز سر خاک من غبار برد

تو اختیار منی از جهانیان و جهان

در آن هوس که ز دست من اختیار برد

غلام ساقی لعل توام که چاره من

به جرعه می‌نوشین خوشگوار برد

بیار ساقی از آن می که می‌پرستان را

دمی به کار دارد و دمی ز کار برد

میی میار که درد سر و خمار آرد

از آن می آر که هوش آرد و خمار برد

هزار بار دلم هست و در میان دل نیست

در این میان دل سلمان کدام بار برد؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۳چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌برد
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۴ز کویش نسیم صبا بوی برد
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۵خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۶یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۷آخرت روزی ز سلمان یاد می‌بایست کرد
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۸سحرگه بلبلی آواز می‌کرد
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۹عذارت خط به بخت ما درآورد
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۰ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.