پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۵

هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد

با طلعت خورشید بقا، کار ندارد

کوه و کمر و دشت، پر از نور تجلی است

لیکن همه کس، طاقت دیدار ندارد

در دل تویی و راز تو غیر از تو و رازت

کس راه درین پرده اسرار ندارد

دامن مکش از من، که رفیق گل نازک

خارست و گل از صحبت او عار ندارد

بلبل همه شب در غم گل بر سر خار است

گو گل مطلب هر که سر خار ندارد

در آینه‌اش، جمله خلایق نگرانند

فی‌الجمله، یکی، زهره گفتار ندارد

هر آینه دارد طرف روی تو، زنگار

آن آینه کیست، که زنگار ندارد

دریاب که افتاد، زناگه، به دیارت

بیمار و غریب این دل و تیمار ندارد

در چشم تو زهاد نمایند، که چشمت

مست است و غم مردم هشیار ندارد

دارم غم جان و دل بیمار و در این حال

آنکس کندم عیب، که بیمار ندارد

آورد به کفر شکن زلف تو، سلمان

اقرار و بدین کیش، کس انکار ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۷این یار که من دارم، ازین یار که دارد؟
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۸دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۹دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۰باد هوای کویت، گرد از جهان برآرد
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۱نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۲کیست که قصهٔ مرا پیش نگار من برد؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۳چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌برد
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۴ز کویش نسیم صبا بوی برد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.