پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۴

گر از تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد

که در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد

مرا هم نیمه جانی بود و در جان، محنت عشقت

به محنت داد جان لیکن، محبت‌ها چنان دارد

دل از من بستد ابرویت، که چون چشم خودش دارد

ازین معنیش پیوسته، سیاه و ناتوان دارد

مرا گویند در کویش، مرو کانجاست، هم جانان

کسی در منزل جانان چرا تشویش جان دارد

صبا تا پرده نگشاید، زروی غنچه، ننشیند

اگر گل می‌درد جامه و گر بلبل فغان دارد

ازین پس کرده‌ام نیت، که خاک درگهت باشم

همه همت برین دارم، گرم دولت، برآن دارد

قلم را سرزنش کردم، که ظاهر کرد راز دل

چه جای سرزنش بود این، نی آتش چون نهان دارد

اگر چون شمع قصد سر کنی، بی‌جرم سلمان را

نزاعی نیستش بر سر، سر و جان، در میان دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۶جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۷این یار که من دارم، ازین یار که دارد؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۸دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۹دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۰باد هوای کویت، گرد از جهان برآرد
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۱نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۲کیست که قصهٔ مرا پیش نگار من برد؟
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۳چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌برد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.