پرش به محتوای اصلی
رضی‌الدین آرتیمانی رضی‌الدین آرتیمانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶

نمیاید چو از دل بر زبان درد

ز دل بیرون کنم خود گو چسان درد

نهم از درد تو تا میتوان داغ

کشم از داغ تو تا میتوان درد

اگر این است راحتها، همان رنج

اگر این است آسایش همان درد

به دردسر نمیارزد جهان هیچ

سر ما خود ندارد هیچ از آن درد

ز دردم استخوان فرسود اکنون

کند مغزم بجای استخوان درد

به بخت ما بروید از زمین داغ

به وقت ما ببارد ز آسمٰان درد

مسیحا گو مدم بر ما که ندهیم

به عمر جاودانی یک زمان درد

چه خواهد شد که گوید کشتهٔ ماست

غمت را اینقدر آمد زبان درد

رضی سان کار بی دردان بسازم

گر از مرگم دهد این بار امان درد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸صبا هر گاه وصف آن پری کرد
  2. غزل شمارهٔ ۲۹گر نقاب از رخ آن صنم گیرد
  3. غزل شمارهٔ ۳۰به من آن مه دگر امشب نسازد
  4. غزل شمارهٔ ۳۱سرم بالش تنم مفرش بسوزد
  5. غزل شمارهٔ ۳۲حیف که اوقات ما تمام هبا شد
  6. غزل شمارهٔ ۳۳در روی تو دل به ما نمیمٰاند
  7. غزل شمارهٔ ۳۴مرا نه سر نه سامان آفریدند
  8. غزل شمارهٔ ۳۵ای کاش که سجاده به زنار فروشند
همه‌ی غزلیات ←

رضی‌الدین آرتیمانی درباره‌ی رضی‌الدین آرتیمانی

میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.