پرش به محتوای اصلی
رضی‌الدین آرتیمانی رضی‌الدین آرتیمانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴

سرم سودا دلم پروا ندارد

صباحم شب، شبم فردا ندارد

دلم در هیچ جا الفت نگیرد

سرم با هیچکس سودا ندارد

ز هر جا هر که خواهد، گو بجویش

که او جز در دل ما، جا ندارد

کشاکش چیست؟ ما گردن نهادیم

سرت گردم بکش اینها ندارد

جفا دارد جفا، چندانکه خواهی

وفا دارد؟ ندانم یا ندارد

نیالودی بخونم دامنت را

اگر رنجم ز دستت جا ندارد

فلک را گو که ما دیریست خصمیم

ز دستش هر چه آید وا، ندارد

محبت داند و با ما نداند

مروت دارد و با ما ندارد

رضی رفتست قربان سر تو

ندارد این همه غوغا، ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶نمیاید چو از دل بر زبان درد
  2. غزل شمارهٔ ۲۷جائی که به طاعات مباهات توان کرد
  3. غزل شمارهٔ ۲۸صبا هر گاه وصف آن پری کرد
  4. غزل شمارهٔ ۲۹گر نقاب از رخ آن صنم گیرد
  5. غزل شمارهٔ ۳۰به من آن مه دگر امشب نسازد
  6. غزل شمارهٔ ۳۱سرم بالش تنم مفرش بسوزد
  7. غزل شمارهٔ ۳۲حیف که اوقات ما تمام هبا شد
  8. غزل شمارهٔ ۳۳در روی تو دل به ما نمیمٰاند
همه‌ی غزلیات ←

رضی‌الدین آرتیمانی درباره‌ی رضی‌الدین آرتیمانی

میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.