پرش به محتوای اصلی
رضی‌الدین آرتیمانی رضی‌الدین آرتیمانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳

کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بندد

که باشم من که بر خونم چنان سروی میان بندد

شوم قربان دمی صد ره کمان ابروانش را

هلال ابرویم هر گه، که ترکش بر میان بندد

تراوش میکند راز غمش از هر بن مویم

اگر غیرت گلو گیرد، اگر حیرت زبان بندد

الهی همچو موسی رب ارنی را نمی‌گویم

که مهر خامشی از لن ترانی بر میان بندد

نه از صدق و صفا رنگی، نه از مهر و وفا بویی

کسی چون دل بسرو و لاله این بوستان بندد

وفای‌ دوستان گر با رضی این است می‌ترسم

که دل از دوستان برگیرد و بر دشمنان بندد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵روی تو که رنگ از رخ گلهای چمن برد
  2. غزل شمارهٔ ۲۶نمیاید چو از دل بر زبان درد
  3. غزل شمارهٔ ۲۷جائی که به طاعات مباهات توان کرد
  4. غزل شمارهٔ ۲۸صبا هر گاه وصف آن پری کرد
  5. غزل شمارهٔ ۲۹گر نقاب از رخ آن صنم گیرد
  6. غزل شمارهٔ ۳۰به من آن مه دگر امشب نسازد
  7. غزل شمارهٔ ۳۱سرم بالش تنم مفرش بسوزد
  8. غزل شمارهٔ ۳۲حیف که اوقات ما تمام هبا شد
همه‌ی غزلیات ←

رضی‌الدین آرتیمانی درباره‌ی رضی‌الدین آرتیمانی

میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.