پرش به محتوای اصلی
عرفی عرفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸

گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را

ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را

صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون

کند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را

برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغی

که از دامی شود آزاد و جوید آشیانش را

ز غیرت پیچ و تاب افتاده در رگ های جان من

همانا دست امید کسی دارد عنانش را

ز ننگِ آن ، قَدم هرگز به رویِ آستان ننهد

که ناگه شب نهان بوسیده باشم آستانش را

دلم گم گشت و غمهای جهان، عرفی، طلب کارش

به دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰در باغ طبیعت بفشردیم قدم را
  2. غزل شمارهٔ ۱۱التفاتی نیست با امید مطلوب مرا
  3. غزل شمارهٔ ۱۲عشق کو تا در بیابان جنون آرد مرا
  4. غزل شمارهٔ ۱۳چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا
  5. غزل شمارهٔ ۱۴به زهر تشنه لبم با شکر چه کار مرا
  6. غزل شمارهٔ ۱۵هر دم زند هوس به چراغ دگر مرا
  7. غزل شمارهٔ ۱۶چراغ عشق به گلخن شود دلیل مرا
  8. غزل شمارهٔ ۱۷شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را
همه‌ی غزلیات ←

عرفی درباره‌ی عرفی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.