پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۵

از حد گذشت درد و به درمان نمی‌رسیم

بر لب رسید جان و به جانان نمی‌رسیم

گر رهروان به کعبهٔ مقصود می‌رسند

ما جز به خارهای مغیلان نمی‌رسیم

آنانکه راه عشق سپردند پیش از این

شبگیر کرده‌اند به ایشان نمی‌رسیم

ایشان مقیم در حرم وصل مانده‌اند

ما سعی می‌کنیم و به دربان نمی‌رسیم

بویی ز عود می‌شنود جان ما ولی

در کُنْهِ کار مجمره‌گردان نمی‌رسیم

چون صبح در صفا نفس صدق می‌زنیم

لیکن به آفتاب درخشان نمی‌رسیم

در مسکنت چو پیرو سلمان نمی‌شویم

در سلطنت به جاه سلیمان نمی‌رسیم

همچون عبید واله و حیران بمانده‌ایم

در سر کارخانهٔ یزدان نمی‌رسیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۷ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده‌ایم
  2. غزل شمارهٔ ۸۸رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم
  3. غزل شمارهٔ ۸۹بیش از این بد عهد و پیمانی مکن
  4. غزل شمارهٔ ۹۰دلا باز آشفته کاری مکن
  5. غزل شمارهٔ ۹۱در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن
  6. غزل شمارهٔ ۹۲منگر به حدیث خرقه‌پوشان
  7. غزل شمارهٔ ۹۳خدایا تو ما را صفائی بده
  8. غزل شمارهٔ ۹۴ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.