پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۸

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم

وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل

زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش

گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم

من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز

«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم

«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم

میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۰دلا باز آشفته کاری مکن
  2. غزل شمارهٔ ۹۱در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن
  3. غزل شمارهٔ ۹۲منگر به حدیث خرقه‌پوشان
  4. غزل شمارهٔ ۹۳خدایا تو ما را صفائی بده
  5. غزل شمارهٔ ۹۴ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
  6. غزل شمارهٔ ۹۵باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله
  7. غزل شمارهٔ ۹۶مرا دلیست ره عافیت رها کرده
  8. غزل شمارهٔ ۹۷مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.