پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۱

در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن

یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن

من کوی او را بنده‌ام کورا میسر میشود

بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن

چون شمع هجران دیده‌ای باید که تا او را رسد

با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن

هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان

خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن

در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم

کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن

هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم

عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۳خدایا تو ما را صفائی بده
  2. غزل شمارهٔ ۹۴ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
  3. غزل شمارهٔ ۹۵باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله
  4. غزل شمارهٔ ۹۶مرا دلیست ره عافیت رها کرده
  5. غزل شمارهٔ ۹۷مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه
  6. غزل شمارهٔ ۹۸بدین صفت سر و چشمی و قد و بالایی
  7. غزل شمارهٔ ۹۹خوش بود گر تو یار ما باشی
  8. غزل شمارهٔ ۱۰۰افتاده بازم در سر هوائی
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.