پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۸

بدین صفت سر و چشمی و قد و بالایی

کسی ندید و نشان کس نمی‌دهد جایی

چنین شکوفه نخندد به هیچ بستانی

چنین بهار نیاید به هیچ صحرائی

ز شست زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی

ز چشم مست تو هر گوشه‌ای و غوغائی

کجا ز حال پریشان ما خبر دارد

کسی که با سر زلفش نپخت سودائی

ز شوق پرتو رویت که شمع انجمن است

مرا ز غیر چو پروانه نیست پروایی

خیال وصل، تمنا کنم همی در خواب

چه دلپذیر خیالی چه خوش تمنائی

خرد به ترک توام رای زد ولیک عبید

خلافِ پیش تو مردن نمی‌زند رایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۰افتاده بازم در سر هوائی
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۱زهی لعل لبت درج لئالی
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۲دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۳زلفت به پریشانی، دل برد به پیشانی
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۴عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۵گر آن مه را وفا بودی چه بودی
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۶خم ابروی او در جانفزائی
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.