پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۰

افتاده بازم در سر هوائی

دل باز دارد میلی به جایی

او شهریاری من خاکساری

او پادشاهی من بینوائی

بالا بلندی گیسو کمندی

سلطان حسنی فرمانروائی

ابروکمانی نازک میانی

نامهربانی شنگی دغائی

زین دلنوازی زین سرفرازی

زین جو فروشی گندم نمائی

بی او نبخشد خورشید نوری

بی او ندارد عالم صفائی

هرجا که لعلش در خنده آید

شکر ندارد آنجا بهائی

هر لحظه دارد دل با خیالش

خوش گفتگوئی خوش ماجرائی

گوئی بیابم جائی طبیبی

باشد که سازم دل را دوائی

دارد شکایت هرکس ز دشمن

ما را شکایت از آشنائی

چشم عبید ار سیرش ببیند

دیگر نبیند چشمش بلائی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۲دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۳زلفت به پریشانی، دل برد به پیشانی
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۴عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۵گر آن مه را وفا بودی چه بودی
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۶خم ابروی او در جانفزائی
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.