پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۳

زلفت به پریشانی، دل برد به پیشانی

دل برد به پیشانی، زلفت به پریشانی

گر زلف بیفشانی، صد جانْش فرو ریزد

صد جانٌش فرو ریزد، گر زلف بیفشانی

یک لحظه به پنهانی، گر وصل تو دریابم

گر وصل تو دریابم، یک لحظه به پنهانی

صد بوسه به آسانی، از لعل تو بربایم

از لعل تو بربایم، صد بوسه به آسانی

آخر نه مسلمانی؟ رحم آر بر این مسکین

رحم آر بر این مسکین، آخر نه مسلمانی؟

می‌بینی و می‌دانی، احوال عبید آخر

احوال عبید آخر، می‌بینی و می‌دانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۵گر آن مه را وفا بودی چه بودی
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۶خم ابروی او در جانفزائی
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.