پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۴

ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده

زنجیریان مویت سرها به باد داده

جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده

وز بند غصه دل را ابروی تو گشاده

با عشق جان ما را سوزیست در گرفته

با اشگ چشم ما را کاریست اوفتاده

تا چشم نیم مستت وسمه نهد بر ابرو

چون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده

از وصف آن زنخدان من ساده‌دل چه گویم

یارب چه لطف دارد آن نازنین ساده

ما را ز ننگ هستی جز می نمی‌رهاند

صوفی مباش منکر کز باده نیست باده

بخت عبید و وصلت، این دولتم نباشد

در خواب اگر خیالت بینم زهی سعاده

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۶مرا دلیست ره عافیت رها کرده
  2. غزل شمارهٔ ۹۷مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه
  3. غزل شمارهٔ ۹۸بدین صفت سر و چشمی و قد و بالایی
  4. غزل شمارهٔ ۹۹خوش بود گر تو یار ما باشی
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۰افتاده بازم در سر هوائی
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۱زهی لعل لبت درج لئالی
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۲دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
  8. غزل شمارهٔ ۱۰۳زلفت به پریشانی، دل برد به پیشانی
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.