پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۱

منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم

غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم

به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید

نشسته در غم و از غمگسار خود محروم

گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان

ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم

ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان

مباد هیچکس از روزگار خود محروم

ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی

ز سیل این مژهٔ سیل بار خود محروم

ز هر بدی که به من می‌رسد بتر زان نیست

که مانده‌ام ز خداوندگار خود محروم

امید هست عبید آنکه عاقبت نشوم

ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۳قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام
  2. غزل شمارهٔ ۸۴هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم
  3. غزل شمارهٔ ۸۵از حد گذشت درد و به درمان نمی‌رسیم
  4. غزل شمارهٔ ۸۶ما که رندان کیسه پردازیم
  5. غزل شمارهٔ ۸۷ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده‌ایم
  6. غزل شمارهٔ ۸۸رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم
  7. غزل شمارهٔ ۸۹بیش از این بد عهد و پیمانی مکن
  8. غزل شمارهٔ ۹۰دلا باز آشفته کاری مکن
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.