پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۷

گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم

با خبر نیست که ما در غم او بی‌خبریم

از خیال سر زلفش سر ما پرسوداست

این خیالست که ما از سر او درگذریم

با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم

تا نگویند که ما مردم کوته نظریم

دل فکنده است در این آتش سودا ما را

وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم

عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش

وصل گنجیست که ما ره به سرش می‌نبریم

جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز

تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم

آه و فریاد که از دست بشد کار عبید

یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۹ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
  2. غزل شمارهٔ ۸۰یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
  3. غزل شمارهٔ ۸۱منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
  4. غزل شمارهٔ ۸۲باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام
  5. غزل شمارهٔ ۸۳قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام
  6. غزل شمارهٔ ۸۴هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم
  7. غزل شمارهٔ ۸۵از حد گذشت درد و به درمان نمی‌رسیم
  8. غزل شمارهٔ ۸۶ما که رندان کیسه پردازیم
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.