پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۴

وصل جانان باشدم جان گو مباش

در جهان جز فکر جانان گو مباش

ساکن خلوت سرای انس را

گلشن و بستان و ایوان گو مباش

ما کجا اسباب دنیا از کجا

مور را ملک سلیمان گو مباش

چون ز یزدان هرچه خواهی میدهد

خلعت و انعام سلطان گو مباش

ما گدایانیم ما را چون عبید

مال و جاه و حکم و فرمان گو مباش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۶ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دل
  2. غزل شمارهٔ ۷۷گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
  3. غزل شمارهٔ ۷۸حال خود بس تباه می‌بینم
  4. غزل شمارهٔ ۷۹ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
  5. غزل شمارهٔ ۸۰یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
  6. غزل شمارهٔ ۸۱منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
  7. غزل شمارهٔ ۸۲باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام
  8. غزل شمارهٔ ۸۳قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.