پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۳

در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش

خوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش

کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دار

کنون که هست به هر گوشه‌ای کناری خوش

گرت به دست فتد دامنی که مقصود است

بگیر دامن کوهی و لاله‌زاری خوش

بیا به وصل دمی روزگار ما خوش کن

به شکر آنکه ترا هست روزگاری خوش

به رغم مدعیان در فراق او هرکس

بپرسدم که خوشی گویمش که آری خوش

مرا ز صحبت یاری گریز ممکن نیست

هزار جان عزیزم فدای یاری خوش

دل عبید نگردد شکار غم پس از این

گرش به دام افتد چنان نگاری خوش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۵نه بر هر خان و خاقان می‌برم رشک
  2. غزل شمارهٔ ۷۶ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دل
  3. غزل شمارهٔ ۷۷گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
  4. غزل شمارهٔ ۷۸حال خود بس تباه می‌بینم
  5. غزل شمارهٔ ۷۹ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
  6. غزل شمارهٔ ۸۰یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
  7. غزل شمارهٔ ۸۱منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
  8. غزل شمارهٔ ۸۲باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.