پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۲

بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش

درمانده‌ایم، عاجز و حیران به کار خویش

از روزگار هیچ مرادی نیافتیم

آزرده‌ایم، لاجرم از روزگار خویش

نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار

خونین‌دلم ز طالع ناسازگار خویش

یک‌دم قرار نیست دلم را ز تاب عشق

در آتشم ز دست دل بی‌قرار خویش

از بهر آن که می‌زند آبی بر آتشم

منت پذیرم از مژهٔ سیل‌بار خویش

دیوانه دل به عشق سپارد عبیدوار

عاقل به دست دل ندهد اختیار خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۴وصل جانان باشدم جان گو مباش
  2. غزل شمارهٔ ۷۵نه بر هر خان و خاقان می‌برم رشک
  3. غزل شمارهٔ ۷۶ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دل
  4. غزل شمارهٔ ۷۷گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
  5. غزل شمارهٔ ۷۸حال خود بس تباه می‌بینم
  6. غزل شمارهٔ ۷۹ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
  7. غزل شمارهٔ ۸۰یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
  8. غزل شمارهٔ ۸۱منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.