پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۱

قصهٔ درد دل و غصهٔ شب‌های دراز

صورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز

محرمی نیست که با او به کنار آرم روز

مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار

دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام

یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده

سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید

بنواز ای کرم عام تو بیچاره‌نواز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۳در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
  2. غزل شمارهٔ ۷۴وصل جانان باشدم جان گو مباش
  3. غزل شمارهٔ ۷۵نه بر هر خان و خاقان می‌برم رشک
  4. غزل شمارهٔ ۷۶ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دل
  5. غزل شمارهٔ ۷۷گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
  6. غزل شمارهٔ ۷۸حال خود بس تباه می‌بینم
  7. غزل شمارهٔ ۷۹ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
  8. غزل شمارهٔ ۸۰یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.