پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۰

با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز

آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز

ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم

وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز

بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد

رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز

از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویم

دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز

بوسیست خونبهای من و لعل او مرا

صد بار کشت و می‌ندهد خونبها هنوز

دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او

مانده است در کشاکش دام بلا هنوز

مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل

بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۲بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش
  2. غزل شمارهٔ ۷۳در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
  3. غزل شمارهٔ ۷۴وصل جانان باشدم جان گو مباش
  4. غزل شمارهٔ ۷۵نه بر هر خان و خاقان می‌برم رشک
  5. غزل شمارهٔ ۷۶ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دل
  6. غزل شمارهٔ ۷۷گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
  7. غزل شمارهٔ ۷۸حال خود بس تباه می‌بینم
  8. غزل شمارهٔ ۷۹ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.