پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۶

جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد

تزویر و زرق و سالوس آیین ما نباشد

در هیچ ملک با ما کس دوستی نورزد

در هیچ شهر ما را کس آشنا نباشد

گر نام ما ندانند بگذار تا ندانند

ور هیچمان نباشد بگذار تا نباشد

شوریدگان ما را در بند زر نبینی

دیوانگان ما را باغ و سرا نباشد

در لنگری که مائیم اندوه کس نبیند

در تکیه‌ای که مائیم غیر از صفا نباشد

از محتسب نترسیم وز شحنه غم نداریم

تسلیم گشتگان را بیم از بلا نباشد

با خار خوش برآئیم گر گل به دست ناید

بر خاک ره نشینیم گر بوریا نباشد

هرکس به هر گروهی دارد امید چیزی

ما را امیدگاهی، غیر از خدا نباشد

همچون عبید ما را دریوزه عار ناید

در مذهب قلندر عارف گدا نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۸مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیراز
  2. غزل شمارهٔ ۶۹چمن دل بردن آیین میکند باز
  3. غزل شمارهٔ ۷۰با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
  4. غزل شمارهٔ ۷۱قصهٔ درد دل و غصهٔ شب‌های دراز
  5. غزل شمارهٔ ۷۲بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش
  6. غزل شمارهٔ ۷۳در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
  7. غزل شمارهٔ ۷۴وصل جانان باشدم جان گو مباش
  8. غزل شمارهٔ ۷۵نه بر هر خان و خاقان می‌برم رشک
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.