پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۵

دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود

ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود

برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان

و آتش سودای او قصد سویدا کرده بود

دیده‌ام دریای خونست و من اندر حیرتم

تا خیالش چون گذر بر راه دریا کرده بود

گرچه میزد یار ما لاف وفاداری دل

عاقبت بشکست پیمانی که با ما کرده بود

جان ز من میخواست لعلش در بهای بوسه‌ای

بی‌تکلف مختصر چیزی تمنا کرده بود

دردها چون دیر شد نومید روی از ما بتافت

هر که روزی دردمندی را مداوا کرده بود

گر عبید از عشق دم زد پیش از این معذور دار

کین گناهی نیست کان بیچاره تنها کرده بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۷میپزد باز سرم بیهده سودای دگر
  2. غزل شمارهٔ ۶۸مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیراز
  3. غزل شمارهٔ ۶۹چمن دل بردن آیین میکند باز
  4. غزل شمارهٔ ۷۰با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
  5. غزل شمارهٔ ۷۱قصهٔ درد دل و غصهٔ شب‌های دراز
  6. غزل شمارهٔ ۷۲بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش
  7. غزل شمارهٔ ۷۳در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
  8. غزل شمارهٔ ۷۴وصل جانان باشدم جان گو مباش
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.