پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۴

دوش عقلم هوس وصل تو شیدا می‌کرد

دلم آتشکده و دیده چو دریا می‌کرد

نقش رخسار تو پیرامن چشمم می‌گشت

صبر و هوش من دل‌سوخته یغما می‌کرد

شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم می‌سوخت

دود سودای توام قصد سویدا می‌کرد

نه کسی حال من سوخته دل می‌پرسید

نه کسی درد من خسته مداوا می‌کرد

پیش سلطان خیال تو مرا غم می‌کشت

خدمتش تن زده از دور تماشا می‌کرد

دست برداشته تا وقت سحر خاطر من

از خدا دولت وصل تو تمنا می‌کرد

هردم از غصهٔ هجران تو می‌مرد عبید

باز امید وصال تواش احیا می‌کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۶جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد
  2. غزل شمارهٔ ۶۷میپزد باز سرم بیهده سودای دگر
  3. غزل شمارهٔ ۶۸مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیراز
  4. غزل شمارهٔ ۶۹چمن دل بردن آیین میکند باز
  5. غزل شمارهٔ ۷۰با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
  6. غزل شمارهٔ ۷۱قصهٔ درد دل و غصهٔ شب‌های دراز
  7. غزل شمارهٔ ۷۲بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش
  8. غزل شمارهٔ ۷۳در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.