پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۳

دل همان به که گرفتار هوائی باشد

سر همان به که نثار کف پائی باشد

هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال

درد سهلست اگر امید دوائی باشد

دامن یار به دست آر و ره میکده گیر

نشناس اینکه به از میکده جائی باشد

هوس خانقهم نیست که بیزارم از آن

بوریائی که در او بوی ریائی باشد

صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست

آن که با بادهٔ صافیش صفائی باشد

پیر میخانه‌ام از خانه برون کرد مگر

ننگ دارد که در آن کوچه گدائی باشد

چه کند گر نکشد محنت و خواری چو عبید

هر که را دل متعلق به هوائی باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۵دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود
  2. غزل شمارهٔ ۶۶جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد
  3. غزل شمارهٔ ۶۷میپزد باز سرم بیهده سودای دگر
  4. غزل شمارهٔ ۶۸مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیراز
  5. غزل شمارهٔ ۶۹چمن دل بردن آیین میکند باز
  6. غزل شمارهٔ ۷۰با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
  7. غزل شمارهٔ ۷۱قصهٔ درد دل و غصهٔ شب‌های دراز
  8. غزل شمارهٔ ۷۲بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.