پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۲

از دم جان‌بخش نی دل را صفایی می‌رسد

روح را از نالهٔ او مرحبایی می‌رسد

گوییا دارد ز انعامش مسیحا بهره‌ای

کز دم او دردمندان را دوایی می‌رسد

یا مگر داود مهمان می‌کند ارواح را

کز زبان او به هر گوشی صلایی می‌رسد

آتشی در سینه دارد نی چو بادش می‌دمد

شعلهٔ او بر در هر آشنایی می‌رسد

بیدلان بر نغمهٔ او های و هویی می‌زنند

بی‌نوایان را ز ساز او نوایی می‌رسد

نعره‌ای گر می‌زند شوریده‌ای در بی‌خودی

از پیش حالی به گوش ما صدایی می‌رسد

نالهٔ مسکین عبید است آن که ضایع می‌شود

ور نه آن نالیدن نی هم به جایی می‌رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۴دوش عقلم هوس وصل تو شیدا می‌کرد
  2. غزل شمارهٔ ۶۵دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود
  3. غزل شمارهٔ ۶۶جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد
  4. غزل شمارهٔ ۶۷میپزد باز سرم بیهده سودای دگر
  5. غزل شمارهٔ ۶۸مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیراز
  6. غزل شمارهٔ ۶۹چمن دل بردن آیین میکند باز
  7. غزل شمارهٔ ۷۰با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
  8. غزل شمارهٔ ۷۱قصهٔ درد دل و غصهٔ شب‌های دراز
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.