پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶

می‌کُند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا

می‌کِشد نرگس مست تو به میخانه مرا

متحیر شده‌ام تا غم عشقت ناگاه

از کجا یافت در این گوشهٔ ویرانه مرا

هوس در بناگوش تو دارد دل من

قطرهٔ اشک از آنست چو دردانه مرا

دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت

کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا

درد سر می‌دهد این واعظ و می‌پندارد

کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا

چاره آنست که دیوانگیی پیش آرم

تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا

از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید

نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را
  2. غزل شمارهٔ ۹دلا با مغان آشنائی طلب
  3. غزل شمارهٔ ۱۰دارم بتی به چهرهٔ صد ماه و آفتاب
  4. غزل شمارهٔ ۱۱لطف تو از حد برون حسن تو بی منتهاست
  5. غزل شمارهٔ ۱۲خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیست
  6. غزل شمارهٔ ۱۳جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست
  7. غزل شمارهٔ ۱۴دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست
  8. غزل شمارهٔ ۱۵ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.