پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا

دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا

من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم

پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا

منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم

کی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا

صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار

چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا

گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم

نتوان داشت در این شهر به زنجیر مرا

حلقهٔ زلف تو در خواب نمودند به من

جز پریشانی از آن خواب چه تعبیر مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹دلا با مغان آشنائی طلب
  2. غزل شمارهٔ ۱۰دارم بتی به چهرهٔ صد ماه و آفتاب
  3. غزل شمارهٔ ۱۱لطف تو از حد برون حسن تو بی منتهاست
  4. غزل شمارهٔ ۱۲خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیست
  5. غزل شمارهٔ ۱۳جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست
  6. غزل شمارهٔ ۱۴دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست
  7. غزل شمارهٔ ۱۵ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست
  8. غزل شمارهٔ ۱۶ترک سرمستم که ساغر می‌گرفت
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.