پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵

ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست

پروای جان خویش و سر کاینات نیست

از پیش یار اگر نفسی دور می‌شوم

هر دم که می‌زنم ز حساب حیات نیست

در عاشقی خموشی و در هجر صابری

این خود حکایتیست که در ممکنات نیست

رندی گزین که شیوهٔ ناموس و رنگ و بو

غیر از خیال باطل و جز ترهات نیست

بگذار هر چه داری و بگذر که مرد را

جز تَرک توشه، توشهٔ راه نجات نیست

از خود طلب که هر چه طلب می‌کنی ز یار

در تنگنای کعبه و در سومنات نیست

دریوزه کردم از لب دلدار بوسه‌ای

گفتا برو عبید که وقت زکات نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۸سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت
  3. غزل شمارهٔ ۱۹ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت
  4. غزل شمارهٔ ۲۰مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیست
  5. غزل شمارهٔ ۲۱دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست
  6. غزل شمارهٔ ۲۲جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
  7. غزل شمارهٔ ۲۳حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
  8. غزل شمارهٔ ۲۴هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.