پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹

ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت

مرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت

ز شرح زلف تو موئی هنوز نا گفته

دلم هزار گره در سر زبان انداخت

دهان تو صفتی از ضعیفیم میگفت

مرا ز هستی خود نیک در گمان انداخت

کمان ابروی پیوسته میکشی تا گوش

بدان امید که صیدی کجا توان انداخت

ز دلفریبی مویت سخن دراز کشید

لب تو نکتهٔ باریک در میان انداخت

عجب مدار که در دور روی و ابرویت

سپر فکند مه از عجز تا کمان انداخت

ز سرّ عشق هر آنچ از عبید پنهان بود

سرشک جمله در افواه مردمان انداخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست
  2. غزل شمارهٔ ۲۲جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
  3. غزل شمارهٔ ۲۳حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
  4. غزل شمارهٔ ۲۴هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
  5. غزل شمارهٔ ۲۵در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست
  6. غزل شمارهٔ ۲۶دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست
  7. غزل شمارهٔ ۲۷بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست
  8. غزل شمارهٔ ۲۸سر نخوانیم که سودا زدهٔ موئی نیست
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.