پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶

دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست

به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست

سری که نیست در او کارگاه سودائی

به کارخانهٔ عیشش سری و کاری نیست

ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریاب

که پیش زنده دلان عقل در شماری نیست

ملامت من مسکین مکن که در ره عشق

به دست عاشق بیچاره اختیاری نیست

دگر مگوی که هر بحر را کناری هست

از آنکه به جز غم عشق را کناری نیست

ز شوق زلف بتان بیقرار و سرگردان

منم که مثل من آشفته روزگاری نیست

اگر ز مستی و رندی عبید را عاریست

مرا از این دو صفت هیچ عیب و عاری نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸سر نخوانیم که سودا زدهٔ موئی نیست
  2. غزل شمارهٔ ۲۹نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هست
  3. غزل شمارهٔ ۳۰دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
  4. غزل شمارهٔ ۳۱ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد
  5. غزل شمارهٔ ۳۲دردا که درد ما به دوایی نمی‌رسد
  6. غزل شمارهٔ ۳۳نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
  7. غزل شمارهٔ ۳۴دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد
  8. غزل شمارهٔ ۳۵ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.