پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹

نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هست

نه به ز کوی مغان گوشه‌ای و جائی هست

دلم به میکده زان میکشد که رندان را

کدورتی نه و با یکدگر صفائی هست

ز کنج صومعه از بهر آن گریزانم

که در حوالی آن بوریا ریائی هست

گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذر

قدم بنه که در آن کوچه آشنائی هست

فراغ از دل درویش جو که مستغنی است

ز هرکجا که امیری و پادشاهی هست

به عیش کوش و مپندار همچو نااهلان

که عمر را عوض و وقت را قضائی هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد
  2. غزل شمارهٔ ۳۲دردا که درد ما به دوایی نمی‌رسد
  3. غزل شمارهٔ ۳۳نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
  4. غزل شمارهٔ ۳۴دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد
  5. غزل شمارهٔ ۳۵ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
  6. غزل شمارهٔ ۳۶تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
  7. غزل شمارهٔ ۳۷نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود
  8. غزل شمارهٔ ۳۸گرم عنایت او در به روی بگشاید
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.