پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱

ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد

چو روز وصل توام در خیال می‌گذرد

جهان برابر چشمم سیاه می‌گردد

چو در ضمیر من آن زلف و خال می‌گذرد

اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن

مرا که عمر چنین در ملال می‌گذرد

خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست

که در حوالیش آب زلال می‌گذرد

ز بوی زلف توام روح تازه می‌گردد

سپیده‌دم که نسیم شمال می‌گذرد

من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات

که بر دماغ چه فکر محال می‌گذرد

غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید

وزین حدیث بسی ماه و سال می‌گذرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
  2. غزل شمارهٔ ۳۴دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد
  3. غزل شمارهٔ ۳۵ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
  4. غزل شمارهٔ ۳۶تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
  5. غزل شمارهٔ ۳۷نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود
  6. غزل شمارهٔ ۳۸گرم عنایت او در به روی بگشاید
  7. غزل شمارهٔ ۳۹دوش اشکم سر به جیحون می‌کشید
  8. غزل شمارهٔ ۴۰هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.