پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷

نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود

خاطر از کوی توام جای دگر می‌نرود

تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز

بر زبانم سخن شهد و شکر می‌نرود

عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا

هرگزم دل به گل و سنبل تر می‌نرود

مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش

«در من این عیب قدیم است و بدر می‌نرود»

دوستان از می و معشوق نداریدیم باز

«که مرا بی می و معشوق بسر می‌نرود»

غم عشقش ز دل خستهٔ بیچاره عبید

گوشه‌ای دارد از آنجا به سفر می‌نرود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۹دوش اشکم سر به جیحون می‌کشید
  2. غزل شمارهٔ ۴۰هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
  3. غزل شمارهٔ ۴۱دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش می‌کرد
  4. غزل شمارهٔ ۴۲مردیم و یار هیچ عنایت نمی‌کند
  5. غزل شمارهٔ ۴۳ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
  6. غزل شمارهٔ ۴۴بی روی یار صبر میسر نمی‌شود
  7. غزل شمارهٔ ۴۵سعادت روی با دین تو دارد
  8. غزل شمارهٔ ۴۶لعل نوشینش چو خندان می‌شود
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.