پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۳

ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد

جز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد

کسی که کعبهٔ جان دید بی‌گمان داند

که سجده‌گاه جز آن آستانه نتوان کرد

مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مکش

که اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد

ترا که گفت که با کشتگان راه غمت

اشارتی به سر تازیانه نتوان کرد

به پیش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد

ز ترس دام سیه ترک دانه نتوان کرد

فسرده صوفی ما را که میبرد پیغام

که ترک شاهد و چنگ و چغانه نتوان کرد

مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده

فریب من به فسون و فسانه نتوان کرد

بخواه باده و با یار عزم صحرا کن

چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان کرد

مکن عبید ز مستی کرانه فصل بهار

که عیش خوش به چمن بی‌چمانه نتوان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۵سعادت روی با دین تو دارد
  2. غزل شمارهٔ ۴۶لعل نوشینش چو خندان می‌شود
  3. غزل شمارهٔ ۴۷باد صبا جیب سمن برگشاد
  4. غزل شمارهٔ ۴۸کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهد
  5. غزل شمارهٔ ۴۹سپیده‌دم به صبوحی شراب خوش باشد
  6. غزل شمارهٔ ۵۰جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد
  7. غزل شمارهٔ ۵۱شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا چند
  8. غزل شمارهٔ ۵۲دلم زین بیش غوغا بر نتابد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.