پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۰

جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد

بود و وجود ما را باک از عدم نباشد

سلطان وقت خویشیم گرچه ز روی ظاهر

لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد

مشتی مجردانیم بر فقر دل نهاده

گر هیچمان نباشد از هیچ غم نباشد

در دست و کیسهٔ ما دینار کس نبیند

بر سکهٔ دل ما نقش درم نباشد

جان در مراد یابی در حلقه‌ای که مائیم

رندان بی‌نوا را نیل و بقم نباشد

چون ما به هیچ حالی آزار کس نخواهیم

آزار خاطر ما شرط کرم نباشد

در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن

همچون عبید هر کو ثابت قدم نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۲دلم زین بیش غوغا بر نتابد
  2. غزل شمارهٔ ۵۳ز سوز عشق من جانت بسوزد
  3. غزل شمارهٔ ۵۴وداع کعبهٔ جان چون توان کرد
  4. غزل شمارهٔ ۵۵عاشق شوریده ترک یار نتوانست کرد
  5. غزل شمارهٔ ۵۶علی‌الصباح که نرگس پیاله بردارد
  6. غزل شمارهٔ ۵۷خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
  7. غزل شمارهٔ ۵۸ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
  8. غزل شمارهٔ ۵۹پیوسته چشم شوخت ما را فکار دارد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.