پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸

ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد

چشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد

بنمود روی خوب و خجل کرد ماه را

بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد

تاراج کرد دین و دل از دست عاشقان

سلطان نگر که مایهٔ مشتی گدا ببرد

جان و دلی که بود مرا چون به پیش او

قدری نداشت هیچ ندانم چرا ببرد

میداد عقل دردسری پیش از این کنون

عشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد

سودای زلف او همه کس می‌پزد ولی

این دولت از میانه نسیم صبا ببرد

گفتیم حال عجز عبید از برای او

نگرفت هیچ در وی و باد هوا ببرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۰یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد
  2. غزل شمارهٔ ۶۱باز ترک عهد و پیمان کرده بود
  3. غزل شمارهٔ ۶۲از دم جان‌بخش نی دل را صفایی می‌رسد
  4. غزل شمارهٔ ۶۳دل همان به که گرفتار هوائی باشد
  5. غزل شمارهٔ ۶۴دوش عقلم هوس وصل تو شیدا می‌کرد
  6. غزل شمارهٔ ۶۵دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود
  7. غزل شمارهٔ ۶۶جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد
  8. غزل شمارهٔ ۶۷میپزد باز سرم بیهده سودای دگر
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.