پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴

وداع کعبهٔ جان چون توان کرد

فراقش بر دل آسان چون توان کرد

طبیبم میرود من درد خود را

نمیدانم که درمان چون توان کرد

مرا عهدیست کاندر پاش میرم

خلاف عهد و پیمان چون توان کرد

به کفر زلفش ایمان هرکه آورد

دگر بارش مسلمان چون توان کرد

مرا گویند پنهان دار رازش

غم عشقست پنهان چون توان کرد

گرفتم راز دل بتوان نهفتن

دوای چشم گریان چون توان کرد

عبید از عشق اگر دیوانه گردد

بدین جرمش به زندان چون توان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۶علی‌الصباح که نرگس پیاله بردارد
  2. غزل شمارهٔ ۵۷خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
  3. غزل شمارهٔ ۵۸ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
  4. غزل شمارهٔ ۵۹پیوسته چشم شوخت ما را فکار دارد
  5. غزل شمارهٔ ۶۰یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد
  6. غزل شمارهٔ ۶۱باز ترک عهد و پیمان کرده بود
  7. غزل شمارهٔ ۶۲از دم جان‌بخش نی دل را صفایی می‌رسد
  8. غزل شمارهٔ ۶۳دل همان به که گرفتار هوائی باشد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.