پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۶

لعل نوشینش چو خندان می‌شود

در جهان شکر فراوان می‌شود

قد او هرگه که جولان می‌کند

گوییا سرو خرامان می‌شود

پرتو رویش چو می‌تابد ز دور

آفتاب از شرم پنهان می‌شود

قصهٔ زلفش نمی‌گویم به کس

زآنکه خاطرها پریشان می‌شود

من نه تنها می‌شوم حیران او

هرکه او را دید حیران می‌شود

گرچه می‌گوید که بنوازم ترا

تا نگه کردی پشیمان می‌شود

با عبید ار نرم می‌گردد دلت

کارهای سختش آسان می‌شود

هرکه را شاهی عالم آرزوست

بندهٔ درگاه سلطان می‌شود

شاه اویس آن خسرو دریا دلی

کآفتابش بندهٔ فرمان می‌شود

خسروی کز کلک گوهربار او

کار بی‌سامان به سامان می‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۸کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهد
  2. غزل شمارهٔ ۴۹سپیده‌دم به صبوحی شراب خوش باشد
  3. غزل شمارهٔ ۵۰جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد
  4. غزل شمارهٔ ۵۱شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا چند
  5. غزل شمارهٔ ۵۲دلم زین بیش غوغا بر نتابد
  6. غزل شمارهٔ ۵۳ز سوز عشق من جانت بسوزد
  7. غزل شمارهٔ ۵۴وداع کعبهٔ جان چون توان کرد
  8. غزل شمارهٔ ۵۵عاشق شوریده ترک یار نتوانست کرد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.