پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴

بی روی یار صبر میسر نمی‌شود

بی‌صورتش حباب مصور نمی‌شود

با او دمی وصال به صد لابه سال‌ها

تقریر می‌کنیم و مقرر نمی‌شود

گفتم که بوسه‌ای بربایم ز لعل او

مشکل سعادتیست که باور نمی‌شود

جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم

دستم به هیچ چارهٔ دیگر نمی‌شود

افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف او

دیوانه می‌نگردد و کافر نمی‌شود

عشقش حکایتیست که از دل نمی‌رود

وصفش فسانه‌ایست که باور نمی‌شود

تا بوی زلف یار نمی‌آورد صبا

از بوی او دماغ معطر نمی‌شود

ساقی بیار باده که هر لحظه عیش خوش

بی‌مطرب و پیاله و ساغر نمی‌شود

گفتی به صبر کار میسر شود عبید

تدبیر چیست جان برادر، نمی‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۶لعل نوشینش چو خندان می‌شود
  2. غزل شمارهٔ ۴۷باد صبا جیب سمن برگشاد
  3. غزل شمارهٔ ۴۸کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهد
  4. غزل شمارهٔ ۴۹سپیده‌دم به صبوحی شراب خوش باشد
  5. غزل شمارهٔ ۵۰جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد
  6. غزل شمارهٔ ۵۱شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا چند
  7. غزل شمارهٔ ۵۲دلم زین بیش غوغا بر نتابد
  8. غزل شمارهٔ ۵۳ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.