پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹

دوش اشکم سر به جیحون می‌کشید

دل بدان زلفین شبگون می‌کشید

ناتوان شخص ضعیفم هر زمان

اشک‌ریزان ناله را چون می‌کشید

گاه اشکش سوی صحرا می‌دواند

گاه آهش سوی گردون می‌کشید

ناگهان خیل خیالش بر سرم

لشکر از بهر شبیخون می‌کشید

دید آن چشم بلابین دم‌به‌دم

تا گریبان جامه در خون می‌کشید

آستین بر زد خیالش تا به روز

رخت از آن دریا به هامون می‌کشید

غمزه‌اش تیری که می‌زد بر عبید

لعل او پیکانش بیرون می‌کشید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش می‌کرد
  2. غزل شمارهٔ ۴۲مردیم و یار هیچ عنایت نمی‌کند
  3. غزل شمارهٔ ۴۳ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
  4. غزل شمارهٔ ۴۴بی روی یار صبر میسر نمی‌شود
  5. غزل شمارهٔ ۴۵سعادت روی با دین تو دارد
  6. غزل شمارهٔ ۴۶لعل نوشینش چو خندان می‌شود
  7. غزل شمارهٔ ۴۷باد صبا جیب سمن برگشاد
  8. غزل شمارهٔ ۴۸کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.