پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰

هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد

مه را نظیر رویش گفتن روا نباشد

موئی چنان خمیده چشمی چنان کشیده

در چین به دست ناید و اندر ختا نباشد

با او همیشه ما را جز لاله در نگیرد

با ما همیشه او را جز ماجرا نباشد

گر حال من نپرسد عیبش مکن که هرگز

سودای پادشاهی حد گدا نباشد

ما کشتگان عشقیم همچون عبید ما را

عقلی سلیم نبود صبری بجا نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲مردیم و یار هیچ عنایت نمی‌کند
  2. غزل شمارهٔ ۴۳ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
  3. غزل شمارهٔ ۴۴بی روی یار صبر میسر نمی‌شود
  4. غزل شمارهٔ ۴۵سعادت روی با دین تو دارد
  5. غزل شمارهٔ ۴۶لعل نوشینش چو خندان می‌شود
  6. غزل شمارهٔ ۴۷باد صبا جیب سمن برگشاد
  7. غزل شمارهٔ ۴۸کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهد
  8. غزل شمارهٔ ۴۹سپیده‌دم به صبوحی شراب خوش باشد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.