پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶

تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد

دروغ گفت چه باشد چرا نشاید کرد

غلام لعل لب تست جان شیرینم

چنین حکایت شیرین کجا نشاید کرد

به بوسه قصد لبت کردم از میان چشمت

به غمزه گفت نشاید هلا نشاید کرد

میان موی و میان تو نکته باریکست

در آن میان سخن از لب رها نشاید کرد

هزار سال تنم گر ز تن جدا ماند

هنوز مهر تو از جان جدا نشاید کرد

حدیث درد دل مستمند و سینهٔ ریش

حکایتی است که در سالها نشاید کرد

مگر عبید به جان با لبم مضایقه کرد

که این به مذهب اصحابنا نشاید کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۸گرم عنایت او در به روی بگشاید
  2. غزل شمارهٔ ۳۹دوش اشکم سر به جیحون می‌کشید
  3. غزل شمارهٔ ۴۰هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
  4. غزل شمارهٔ ۴۱دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش می‌کرد
  5. غزل شمارهٔ ۴۲مردیم و یار هیچ عنایت نمی‌کند
  6. غزل شمارهٔ ۴۳ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
  7. غزل شمارهٔ ۴۴بی روی یار صبر میسر نمی‌شود
  8. غزل شمارهٔ ۴۵سعادت روی با دین تو دارد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.