پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲

دردا که درد ما به دوایی نمی‌رسد

وین کار ما به برگ و نوایی نمی‌رسد

در کاروان غم چو جرس ناله می‌کنم

در گوش ما چو بانگ‌درایی نمی‌رسد

راهی که می‌رویم به پایان نمی‌بریم

جهدی که می‌کنیم به جایی نمی‌رسد

این پای خسته جز ره حرمان نمی‌رود

وین دست بسته جز به دعایی نمی‌رسد

بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفس

ممکن نمی‌شود که بلایی نمی‌رسد

هرگز دمی به گوش گدایان کوی عشق

از خوان پادشاه صلایی نمی‌رسد

گفتم گدای کوی توام گفت ای عبید

سلطانی این چنین به گدایی نمی‌رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد
  2. غزل شمارهٔ ۳۵ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
  3. غزل شمارهٔ ۳۶تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
  4. غزل شمارهٔ ۳۷نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود
  5. غزل شمارهٔ ۳۸گرم عنایت او در به روی بگشاید
  6. غزل شمارهٔ ۳۹دوش اشکم سر به جیحون می‌کشید
  7. غزل شمارهٔ ۴۰هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
  8. غزل شمارهٔ ۴۱دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش می‌کرد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.