پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴

دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد

صبوری از رخ زیبا نمی‌تواند کرد

غم از درون دل من برون نمی‌آید

که ترک مسکن و ماوی نمی‌تواند کرد

بروی خوب مرا دیده روشنست ولی

به هیچ وجه مهیا نمی‌تواند کرد

برفت دوش خیالش ز چشم من چه کند

مقام بر لب دریا نمی‌تواند کرد

به صبر کام توان یافتن ولیک چه سود

چو صبر در دل ما جا نمی‌تواند کرد

عبید گه گهی از بهر مصلحت میگفت

که توبه میکند اما نمی‌تواند کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۶تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
  2. غزل شمارهٔ ۳۷نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود
  3. غزل شمارهٔ ۳۸گرم عنایت او در به روی بگشاید
  4. غزل شمارهٔ ۳۹دوش اشکم سر به جیحون می‌کشید
  5. غزل شمارهٔ ۴۰هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
  6. غزل شمارهٔ ۴۱دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش می‌کرد
  7. غزل شمارهٔ ۴۲مردیم و یار هیچ عنایت نمی‌کند
  8. غزل شمارهٔ ۴۳ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.