پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود

دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود

جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده

دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود

میدید شمع در من و میسوخت تا به روز

زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود

از دیده‌ام خیال تو محروم گشت باز

کاطراف خانه‌اش همه دریا گرفته بود

میخواست خرمی که کند در دلم وطن

تا او رسید لشگر غم جا گرفته بود

صبر از برم رمید و مرا بیقرار کرد

گوئی مگر که خاطرش از ما گرفته بود

مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنک

او را غریب دیده و تنها گرفته بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۲دردا که درد ما به دوایی نمی‌رسد
  2. غزل شمارهٔ ۳۳نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
  3. غزل شمارهٔ ۳۴دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد
  4. غزل شمارهٔ ۳۵ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
  5. غزل شمارهٔ ۳۶تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
  6. غزل شمارهٔ ۳۷نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود
  7. غزل شمارهٔ ۳۸گرم عنایت او در به روی بگشاید
  8. غزل شمارهٔ ۳۹دوش اشکم سر به جیحون می‌کشید
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.